برای دوستی نوشتم که قدر دلتنگی هاتو بدون چرا که بعضی وقتا آدم
دلش برای دلتنگی هاشم تنگ میشه
دلتنگی ها فرصتی هستد برای تمرین کنار اومدن...
کنار اومدن با چیزایی که نمیخواستی اما...

باید پارو زد و رفت، نه... شنا کرد و رفت... به هرحال باید رفت...
رفت و رسید به اونجایی که آسمون به دریا میرسه
من دلتنگیهایم را هم دوست دارم
پرنده خزید گوشه پنجره ... کنج ناودونی که آب بارون باسرعت ازش بیرون میزد...
هواخیلی هم سرد نبوداما انگار بارون دل و دماغی برای تکون خوردن و پریدن براش
نذاشته بود.
بارون کم کم شدت میگرفت و پرنده خودش رو بیشتر جمع میکرد...
کاش میدونستم امتداد نگاه چشم های ریز پرنده ای که حالا چند دقیقه ایه بهش زل زدم
و هنوز متوجه حضورم نشده به کجا میرسه؟
پر از رقصيدن گنجشک ها باش
هميشه بر تن گنجشک ها باش

زیر این بارون پاییزی باید چترو بست و اونقدر آهسته قدم زد که بارون تمام وجودتو تر کنه...
اونوقت هم میشه از خوشی ریزریز گریه کرد یا از خوشی بلند بلند فریاد زد و هوار کشید...
تاحالا شده مثلا بتونید نسیم رو بادستتون بگیرید؟
تاحالاشده مثلا سرما رو تو مشتتون حبس کنید؟
تاحالاشده مثلا بتونید تاتی تاتی کردن خوشبختی رو روی تک تک سلولهای بدنتون حس کنید؟
یا مثلا سرجاتون نشستید ولی احساس میکنید اگه اراده کنید همین الان همین الان میتونید تو آسمون پرواز کنید و اوج بگیرید؟
خب من تونستم...
وای خداجونم
تو روزای دلگیر پاییزی چه لحظه های خوبی رو داری بهم هدیه میکنی
اونم بدون دلیل ... واقعا بدون دلیل
میدونم که همه سختیها ، همه دردسرها ، همه دلتنگیها تموم میشه... بالاخره تموم میشه.
و من می مونم ...و خدا ...و یه دنیا دلیل و بهونه واسه زندگی کردن...
اشتباه نکنید... قرار نیست مثلا یه پول قلمبه دستم بیاد که بتونم باهاش همه مشکلاتم رو حل کنم...
با خدا هم زدوبندی نداشتم که مثلا همه غصه هایی که سر راه همه آدما قرار میگیره ازسر راهم برداره...
فقط نمیدونم چرا هرچی می چرخم و می چرخم و می چرخم
هرچی هی این عینکمو بالا و پایین میکنم جزخوشبختی و خوشبختی و خوشبختی چیزی نمیبینم !
.....................................................................................................................................
پ.ن۱: آدمیزاد دوپاست دیگه... گاهی حالش خوبه .... گاهی ناخوب...
پ.ن۲: خدمت دوستانی که نوشتند و یا خواهند نوشت یا حداقل تو دلشون خواهندگفت:"از هردری سخنی"! باید بگم که قرارنبوده تو وبلاگم فقط راجع به موضوع خاصی بنویسم که...
آینه میخواست خودشو ببینه ...
لغتنامه میخواست معنی خودش رو بفهمه…
جارو میخواست یکبار هم که شده خودشو تمیز کنه…
دوربین عکاسی آرزو داشت کسی یکبار از اون عکس بندازه…

ته دل هرکس یه آرزوی بزرگیه که در عین سادگی هرگز برآورده نمیشه

